به نام خدا
خب راستش قبول دارم که دیر آمده ام ... بعله بعله ... آن فحشهایی که از آن عقب مقب ها هم دادید قبول میکنم ... به هر حال هرکسی در زندگی مشکلاتی دارد دیگر ... تحمل کنید تحمل کنید میخواهم ماجرای جالبی از دوران امتحان و زندگی دانشجویی برایتان بگویم
زندگی دانشجویی، چیزی کمتر از سربازی رفتن نیست. آنقدر ماجراهایش میتواند ماندگار باشد، که حتی در ذهن کم حافظهی من هم برای همیشه بماند
یک سوئیت ۶۰متری و ۷ نفر آدم(البته این فقط بدون مهمانهای ناخوانده ی شب امتحانی است) … یعنی به ازای هر نفر، فوقش ۱۰ متر مربع زمین میرسد… همین است که شبها، درست مثل خرمای مضافتی کنار هم میخوابیم … اگر مهمان هم بیاید که تقریبا روی هم میخوابیم…به هر هفت نفر هم، یک دستشویی میرسد …و صد البته دوباره همین است که ترافیک دستشویی، بیشتر از ترافیک اتوبان همت است … قفل درش هم خراب است … صد بار به هادی گفته ایم که قبل از وارد شدن به آن خراب مانده، دو تقه با انگشت به در بزند و مطمئن شود که کسی آن تو، مشغول کاری نباشد … اما همیشه ی خدا با لگد و زانو درِ را باز میکند… اصلا این بشر تربیت خانوادگی ندارد انگار ... آن روز هم که من آن تو بودم، با جفت پا در را باز کرد…تا کمر سرش را کرده داخل و با تعجب میگوید:" اِ … تو اینجا چه کار میکنی؟" اگر دستم بند نبود همانجا یک بلایی سرش می آوردم تا آدم شود و بفهمد آدم فقط برای یک کار به مستراح میرود … قرار گذاشتهایم که از این به بعد یک دیلمی، میله ای چیزی با خودمان ببریم آن تو… نه برای اینکه هادی را بزنیم … فقط برای اینکه پشت در را بگیرد … ولی خب کاربری های دیگری هم داشت که نقدا بگذرییییییم
وضعیت غذای خانه دانشجویی بدتاز دستشویی نباشد بهتر نیست … یک کیترینگ بغل خانه مان است که بچه ها با کبابهایش، مسابقه طنابکشی میدهند،توقعی هم نیست ... با ۱۵۰۰ تومن فقط پفک اشی مشی میشود خورد ولی آنجا کباب میدهند به هر حال… جنس کبابهای پدر صلواتی، از چرم گاو هم مرغوب تر است … برنجها هم چیزی توی مایه کاهگل است … همان طور که میخوریمشان، همینطور دست نخورده از آنطرف، پسشان میدهیم … تاج سرسبد غذاها هم ماش پلو است که مرتضی نمیدانم از کجایش در آورده و به خوردمان میدهد … روزهایی که ماش پلو داریم، رسما احساس میکنیم آسفالت توی بشقابمان ریختهاند … یک بار مجید، یکی از ماشها را توی لوله خودکار گذاشت و پای چشم مرتضی خواباند … مرتضی، مجید را سر ته بالای دیگ آبجوش ِ برنج آویزان کرد… اگر ملت جلویش را نگرفته بودند، حکما سعید را قاتی غذای فردا به خوردمان میداد… پتانسیل این عملیاتهای انتحاری را دارد… گو اینکه نهایتا فهمیدیم که لنگه کفش سعید در این کشمکش گم شده… احتمالا فردا توی بشقاب یکی پیدا میشود..حالا درست است که دیگ نبود ولی خوب یک چیزی تو این مایه ها بود
بدبختی زندگی دانشجویی، شستن ظرفها و نظافت است … هر روز یکی از بچهها، شهردار میشود… البته فقط اسمش شهردار است … وگرنه در واقع شرح وظایفش، اساسا رفتگری است … اتاق را باید جارو کنی … ظرف بشوری … بچه ها را سرپا بگیری … خرید کنی … بچه ها هم که کم جنبه اند … کم مانده شبها شهردار را به عقد و نکاح خودشان هم در بیاورند
“پرویز مشنگ” همسایه بغلی مان است … همین بغل گوشمان سلمانی دارد ...فقط نمیدانم چرا اسم مغازه اش "ماه پیشونی"ه ... خودش میگوید توی جبهه خمپاره خورده جلوی پایش و موجش او را گرفته و مشنگش کرده است …ماه پیشونی هم اسم زن سابقش است ...الله اعلم ... ماکه باور نکردیم … دیشب ، چند خانه ان ور تر عروسی بود ... با ذوق و شوق آمده است در میزند و تا در را باز میکنم مشغول رقصیدن می شود ... در این حیث و بیث همایون ناکس نمیدانم چه به خوردش داد که به صادق گفت :“زن عمو بیا تانگو برقصیم” ... صادق هم که نحیف ترین دانشجوی ایران است حکما … کل وزن و قد و طول و ارتفاع و هر چه دارد را در هم ضرب کنی به عدد بیست هم نمیرسد … حالا فکر کن با پرویز ِ ۱۴۰ کیلویی بخواهد تانگو برقصد ... شب خوبی بود ... حسابی خندیدیم
کلا خانه دانشجویی، شلم شوربایی است که بیا و ببین … بازار مکاره است … همه کار در آن میکنیم الا درس … فرصتی برای درس خواندن نیست … البته دلیلی هم برایش وجود ندارد … یکی از سر یکی از میدانهای شهر یک مار ِ آبی خریده و گذاشته توی یقه هم اتاقیش در خوابگاهی که داخل دانشگاه است … آن بدبخت هم از ترس، خودش را از پنجره پرت کرده توی حیاط … دو دنده و یک پایش شکسته … خانه ی ما که شرف دارد به آنجا ... شب ِ جمعه ها، بچهها جمع میشوند توی پشت بام و چراغ ها را خاموش میکنند تا برنامه ی زن و شوهر همسایه روبرویی را ببینند … بازار دمپایی دزدی هم داغ است … بچه ها صبح ها دمپاییشان را توی کیفشان میگذارند و باخودشان میبرند سر امتحان
خلاصه این است زندگی مفرح خوابگاهی ما … همه چیزش خوب است ...همه چیزش جالب و هیجان انگیز است ولی کسی دردش را نمیبیند ... حتی شما
بعدا نوشت :من از همتون واقعا عذرخواهی میکنم...حس نوشتنم نبود مضاف بر اینکه واقعا سرم شلوغ بود..حالا هی نیاین بهم تیکه بندازید...
این آهنگ هیچ ربطی به این حرفهایی که زدم ندارد...گوش کنید
فقط بگو کدوم هفته کدوم روز(عطر نرگس)