تبليغاتX
صفیر قلم
 
 

به نام خدا

 

دعوتم کردی تا با تو ٬در کنارتو و پهلوی تو باشم

و مگر می شود پهلوی تو بود ٬اما نسوخت...اما نشکست


دلیل نوشت :به افتخار رفیقی که مسافره
خودم نوشتم----> در 9:31 |  لینک ثابت   • 

 

 به نام خدا

به مناسبت ۱۴ اسفندی که گذشت

 

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخندعشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نامت را به من بگو
و دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
و قلبت را به من بده

من ریشه‌های تو را دریافته‌م
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال
عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم

بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

خودم نوشتم----> در 23:59 |  لینک ثابت   • 

 

به نام خدا 

 

خب راستش قبول دارم که دیر آمده ام ... بعله بعله ... آن فحشهایی که از آن عقب مقب ها هم دادید قبول میکنم ... به هر حال هرکسی در زندگی مشکلاتی دارد دیگر ... تحمل کنید تحمل کنید میخواهم ماجرای جالبی از دوران امتحان و زندگی دانشجویی برایتان بگویم

زندگی دانشجویی، چیزی کمتر از سربازی رفتن نیست. آنقدر ماجراهایش میتواند ماندگار باشد، که حتی در ذهن کم حافظه‌ی من هم برای همیشه بماند

یک سوئیت ۶۰متری و ۷ نفر آدم(البته این فقط بدون مهمانهای ناخوانده ی شب امتحانی است) … یعنی به ازای هر نفر، فوقش ۱۰ متر مربع زمین میرسد… همین است که شبها، درست مثل خرمای مضافتی کنار هم میخوابیم … اگر مهمان هم بیاید که تقریبا روی هم میخوابیم…به هر هفت نفر هم، یک دستشویی میرسد …و صد البته دوباره همین است که ترافیک دستشویی، بیشتر از ترافیک اتوبان همت است … قفل درش هم خراب است … صد بار به هادی گفته ایم که قبل از وارد شدن به آن خراب مانده، دو تقه با انگشت به در بزند و مطمئن شود که کسی  آن تو، مشغول کاری نباشد … اما همیشه ی خدا با لگد و زانو درِ را باز میکند… اصلا این بشر تربیت خانوادگی ندارد انگار ... آن روز هم که من آن تو بودم، با جفت پا در را باز کرد…تا کمر سرش را کرده داخل و با تعجب میگوید:" اِ … تو اینجا چه کار میکنی؟" اگر دستم بند نبود همانجا یک بلایی سرش می آوردم تا آدم شود و بفهمد آدم فقط برای یک کار به مستراح میرود … قرار گذاشته‌ایم که از این به بعد یک دیلمی، میله ای چیزی با خودمان ببریم آن تو… نه برای اینکه هادی را بزنیم … فقط برای اینکه پشت در را بگیرد … ولی خب کاربری های دیگری هم داشت که نقدا بگذرییییییم

وضعیت غذای خانه دانشجویی بدتاز دستشویی نباشد بهتر نیست … یک کیترینگ بغل خانه مان است که بچه ها با کبابهایش، مسابقه طناب‌کشی میدهند،توقعی هم نیست ... با ۱۵۰۰ تومن فقط پفک اشی مشی میشود خورد ولی آنجا کباب میدهند به هر حال… جنس کبابهای پدر صلواتی، از چرم گاو هم مرغوب تر است … برنجها هم چیزی توی مایه کاه‌گل است … همان طور که میخوریمشان، همینطور دست نخورده از آنطرف، پسشان میدهیم … تاج سرسبد غذاها هم ماش پلو است که مرتضی نمیدانم از کجایش در آورده و به خوردمان میدهد … روزهایی که ماش پلو داریم، رسما احساس میکنیم آسفالت توی بشقابمان ریخته‌اند … یک بار مجید، یکی از ماشها را توی لوله خودکار گذاشت و پای چشم مرتضی خواباند … مرتضی، مجید را سر ته بالای دیگ آبجوش ِ برنج آویزان کرد… اگر ملت جلویش را نگرفته بودند، حکما سعید را قاتی غذای فردا به خوردمان میداد… پتانسیل این عملیاتهای انتحاری را دارد… گو اینکه نهایتا فهمیدیم که لنگه کفش سعید در این کشمکش گم شده… احتمالا فردا توی بشقاب یکی پیدا میشود..حالا درست است که دیگ نبود ولی خوب یک چیزی تو این مایه ها بود

بدبختی زندگی دانشجویی، شستن ظرفها و نظافت است … هر روز یکی از بچه‌ها، شهردار میشود… البته فقط اسمش شهردار است … وگرنه در واقع شرح وظایفش، اساسا رفتگری است … اتاق را باید جارو کنی … ظرف بشوری … بچه ها را سرپا بگیری … خرید کنی … بچه ها هم که کم جنبه اند … کم مانده شبها شهردار را به عقد و نکاح خودشان هم در بیاورند

“پرویز مشنگ” همسایه بغلی مان است … همین بغل گوشمان سلمانی دارد ...فقط نمیدانم چرا اسم مغازه اش "ماه پیشونی"ه ... خودش میگوید توی جبهه خمپاره خورده جلوی پایش و موجش او را گرفته و مشنگش کرده است …ماه پیشونی هم اسم زن سابقش است ...الله اعلم ... ماکه باور نکردیم … دیشب ، چند خانه ان ور تر عروسی بود ... با ذوق و شوق آمده است در میزند و تا در را باز میکنم مشغول رقصیدن می شود ... در این حیث و بیث همایون ناکس نمیدانم چه به خوردش داد که به صادق گفت :“زن عمو بیا تانگو برقصیم” ... صادق هم که نحیف ترین دانشجوی ایران است حکما … کل وزن و قد و طول و ارتفاع و هر چه دارد را در هم ضرب کنی به عدد بیست هم نمیرسد … حالا فکر کن با پرویز ِ ۱۴۰ کیلویی بخواهد تانگو برقصد ... شب خوبی بود ... حسابی خندیدیم

کلا خانه دانشجویی، شلم شوربایی است که بیا و ببین … بازار مکاره است … همه کار در آن میکنیم الا درس … فرصتی برای درس خواندن نیست … البته دلیلی هم برایش وجود ندارد … یکی از سر یکی از میدانهای شهر یک مار ِ آبی خریده و گذاشته توی یقه هم اتاقیش در خوابگاهی که داخل دانشگاه است … آن بدبخت هم از ترس، خودش را از پنجره پرت کرده توی حیاط … دو دنده و یک پایش شکسته … خانه ی ما که شرف دارد به آنجا ... شب ِ جمعه ‌ها، بچه‌ها جمع میشوند توی پشت بام و چراغ ها را خاموش میکنند تا برنامه ی زن و شوهر همسایه روبرویی را ببینند … بازار دمپایی دزدی هم داغ است … بچه ها صبح ها دمپاییشان را توی کیفشان میگذارند و باخودشان میبرند سر امتحان

خلاصه این است زندگی مفرح خوابگاهی ما … همه چیزش خوب است ...همه چیزش جالب و هیجان انگیز است ولی کسی دردش را نمیبیند ... حتی شما


بعدا نوشت :من از همتون واقعا عذرخواهی میکنم...حس نوشتنم نبود مضاف بر اینکه واقعا سرم شلوغ بود..حالا هی نیاین بهم تیکه بندازید...

این آهنگ هیچ ربطی به این حرفهایی که زدم ندارد...گوش کنید

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز(عطر نرگس)

 

 

خودم نوشتم----> در 3:0 |  لینک ثابت   • 

 
 
 
به نام خدا
 
 
ابتدا یک عدد از ١ تا ۴٢ انتخاب کنید ، سپس آنرا با شماره کارت ملی تان جمع کنید ، حالا جمع حاصل را تقسیم بر ٢ کنید ، عدد به دست آمده را به حروف  بنویسید ، سپس بروید گوگل ترنسلیت ، زبان روسی را انتخاب نموده و آنرا ترجمه کنید , ترجمه فوق را سه بخش کرده و به میانی ترین حرف این سه بخش که نمیدانم چگونه میشود پیدا کرد حرف آخر اسمتان را اضافه کنید، سپس با جواب‌ هر کار خواستید بکنید ! از خواندن این مطلب که بهتر است!!نه جان من ... نیست؟؟؟
آها ... یادم اومد نوشت: اگر این متن را برای ۴٠٠ نفر از کنتاکت های گوشی تان ارسال کنید ... یکروز بعد از ظهر احتمالاً خبر خوبی به شما میرسد...اگر اینکار را نکنید هر ۴۰۰ نفر شان برای شما دعا خواهند کرد...به هر حال معامله دوسر سود است
 
 
 
خودم نوشتم----> در 0:11 |  لینک ثابت   • 

 

به نام خدا

 

شما که همینطوری و الکی و در راه خدا، نگران من نمی‌شوید که ببینید حال و روزم چطور است و آیا من روی خرِ روزگار سوارم یا دست بر قضا، روزگار، من را با خر ِ خودش اشتباه گرفته و دارد سواری می‌گیرد… پس مجبورم کمی از زندگی این روزهایم برایتان بلغور کنم تا بلکم نگرانم شوید

تقریبا ۴ ماه است که وارد سال دوم ساخت و ساز خانه شده ایم ... خیلی زیاد است … توی ۱سال و نیم یک بچه می‌تواند به یک گراز ۱۰ کیلویی تبدیل شود … ۲ سال خیلی زیاد است … قیافه فک و فامیل هم کم کم دارد فراموشم می‌شود … یک جورهایی اگر طولانی تر شود رسما پشتم را به خاک میمالاند

یک تنه به اندازه یک پشت وانت پر از عمله و هکره، کار می‌کنم … اخلاقم هم خراب شده… داد هم می‌زنم ... اعصاب هم ندارم … چک برگشتی هم دست ملت می‌دهیم تازه ... دیگر ... آخر شب هم یک گوشه‌ای می‌نشینم و به حماقت‌های زندگی انسان فکر می‌کنم … که کلا مثل یک خر آسیاب، الکی دور خودش می‌چرخد … نه جفتکی، نه عرعری و نه حتی یک دل سیر یونجه بدون دلهره … اما خوب … این را هم نمی‌شود کاری کرد

از همه ی اینها که بگذریم به ماه مبارک رمضان و گرمای هوا و اینها میرسیم که همه اش سرجمع با مصیبتهای بالا برابری میکند

هوا به شدت وحشتناکی برای من گرم است … گرما زورش از جاذبه هم بیشتر است و تف آدم توی هوا تبخیر می‌شود … اینجا که خوب است چند روز پیش در یکی از شهرهای شمالی کشور بودم ... رطوبت هوا در آنجا از آن هم بالاتر بود … همه چیز خیس بود … آن‌قدری که به جای راه رفتن، میشد در شهر کرال پشت زد… هوای گرم، عصبی و بداخلاق و بی‌حال و ناامیدم می‌کند… بیرون که می‌روی، دائم باید به این فکر باشی که پیراهنت از عرق خیس نشود و به تنت نچسبد و قص علی هذا

هفته ی پیش تقاضای تمدید دفترچه ی بیمه ام را داده بودم ... دیروز رفتم بگیرمش ... تاریخ تولد را چند روز جابجا زده‌اند … رفتم پیش مسئول مربوطه ی محترم و گفتم : “شاسکول جان … تاریخ تولد را اشتباه زدی … ”طرف اصرار که این تاریخ تولد صحیح شما است و تا حالا شما در تاریکی و جهالت بسر برده‌اید و هر سال اشتباهی جشن تولد گرفته‌اید … نیم ساعت چانه زدیم تا طرف متقاعد شده که گند زده است … گفتم که گرما اعصابم را به هم میریزد ... تازه شانس آوردیم که طرف آدم خوش اخلاقی بود … بیشتر مواقع که زنگ می‌زنیم آنجا، نمی‌دانیم این سگ همسایه است که دارد پارس می‌کند یا آقای تمدید کننده ی دفترچه …کلا ادبیات ما ایرانی‌ها پشت تلفن، زمین تا آسمان با خودمان فرق دارد … اصولا پشت تلفن شدیدا حس طلبکاری داریم و مکالمه‌ها عموما با سلام شروع نمی‌شود و در پایان با خداحافظی ختم نمیشودو یک جورهایی بوی فحاشی به مشام آدم میرسد ... کلا یک جوری هستند که انگاری با قاتل پدرمان داریم حرف می‌زنیم

البته حق هم داریم … شما قلیان را بدون هیچ توضیحی از عملکرد و کارائی آن، بدهید دست یک آدم گینه بیسائویی مثلا … بعد از دوماه می‌بینید که مثلا تُنگش را گلدان کرده‌اند و با شلنگش دارند مگسها را می‌تارانند … ماجرای ماشین و تلفن و اینها هم همین مقوله‌اند … آن کره خری که برای بار اول تخمشان را اینجا کاشت، چیزی از فلسفه وجودی آن‌ها نگفت … همین شد که توی تلفن عموما فوت می‌کردیم و با ماشین‌ها لائی می‌کشیم و دختر بلند می‌کنیم و تفریح … یا همین ایمیل … روزی دویست و بیست ایمیل فورواردی دستم می‌رسد … یکی می‌گوید که وامصیبتا اسم خلیج فارس را عوض کردند … یکی عکس زایمان فیل می‌فرستد … یکی هم ده توصیه ماهاتما گاندی برای خوشبختی … اما دریغ از یک سلام و احوال پرسی … به کسی هم که ایمیل “حالت چطوره” می‌فرستی، به احتمال قوی لای ایمیلهای فورواردی‌اش، گم و گور می‌شود و شش سال بعد جوابت را “شاید” بدهد … حالا باز خوب است یکی دو نفری هستند اینجا که حالت را میپرسند و خدایی یکجورهایی همیشه دور و بر آدم بوده اند

چقدر غر زدم … همه‌اش تقصیر هوای گرم است ... حواس و اعصاب برای آدم نمی‌گذارد

خب … من تمام تلاشم را کردم که نگرانتان کنم … اگر هم نشدید که بلاشک آدم‌های سنگ‌دلی هستید و آن را هم نمی‌شود کاری کرد

 

خودم نوشتم----> در 19:58 |  لینک ثابت   • 

 

به نام خدا

 

 

 

به نام خدا

یکسال گذشت

یک سال از آن روزهای سخت و به زعم خودمان تمام ناشدنی...هم برای تو هم برای من

خوب یادم است حال و هوای آن روزم را...خوب یادم است حال و هوای آن روزهایم را

استیصال به مغز استخوانم رسیده بود...خسته و کلافه بودم...آن شب به سیم آخر زدم...دیگر جز

تو هیچ چیز نمیخواستم...حقیقتا چیز دیکری هم نبود که بخواهم...سعادتم را در آن میدیدم که

تورا از خدا بخواهم...صدایم را شنید...همان که گفته بود "بخوانید مرا تا اجابتتان کنم"...معجزه کرد...

باور کن جواب همه ی آن خواسته هایم را همان خواسته های کوچک و بزرگ را...همان خواسته های

تمام ناشدنی را ٬امیدهاو آرزوها را...به یادت هست؟مطمئنم که همه اش را همان شب گرفتم...آن

شبی که شاید هیچوقت نفهمیده بودم چه هست و چه میکند

باری

کار خودش را کرد...فکرش را هم نمیکردم که انقدر هوایم را داشته باشد...همه چیز را آن طور

برنامه ریزی کرد که اکنون فرشته ای که آرزویش را داشتم را کنار خودم میبینم...امیدوارم که

لیاقتش را داشته باشم ...

"امسال هم اگر کمکم کند و برایم بخواهد٬همه چیز تمام خواهد شد"

مع السلام

صفیر قلم

۹۰/۳/۱۸


 بعدا  نوشت: محض یاد آوری ادامه ی مطلبو هم بخونید...

 


ادامه مطلب
خودم نوشتم----> در 0:43 |  لینک ثابت   • 

 

به نام خدا

 

کنکور یکی از اون بلایایی طبیعی هستش که قبل و بعد و حینش نماز آیات بر هر بنده ی بابصیرت و باتقوا و دانایی نه تنها واجب هست بلکه از اوجب واجبات میباشد

بعله...این سخنانی که شنیدید از مثلا جناب حجت الاسلام احمد خاتمی یا حضرت ایت ا..جنتی  که بالای منبر رفته اند نقل نشده است...بلکه از زبان یک عدد صفیر باتجربه نقل شده است که انگار سر کنکور میخواست جان ازهفت سوراخ بدنش بیرون بزند!!!اینها را گفتم که بدانید من هفته ی پیش یکی از عجایب هفتگانه را داشتم تجربه میکردم!!!باورتان نمیشود ٬ولی خدا خیر نداده ها یکجوری سوالها را طرح کرده بودند که برگه ی سوالات رو از هر طرفی که میگرفتی انگار دری جدید از دنیای علم برق به رویت باز میشود و با مضامین جدیدی روبرو میشوی و تو دقیقا همان حسی بهت دست میدهد که مثلا یک انسان اولیه مشغول تماشای آتش است و با یک دست دارد آتش را نشان میدهد و با دست دیگر دارد سرش را میخاراند و میگوید :" آ آگولا یاکومبا آلوندااا " ... البته ترجمه ی این جمله را دقیقا خودم هم نمیدانم ولی حدس میزنم که یک همچین چیزی گفته باشد و از این حیث من با اجداد پدری ام خیلی حس قرابت و نزدیکی کردم

عمق فاجعه البته به همینجاها ختم نشد.یک آدمی بغل دستم نشسته بود که به غایت کفرم را در آورده بود...انگشت  اشاره اش رو میاورد بالا و مثلا روی هوا مشغول حل کردن یک مسئله میشد ٬انگار کنید که روی تخته مشغول نوشتنش است٬بعد در کمال ناباوری آن را روی هوا پاک میکرد و یک جمله ی "اه"(به فتح اول)بلند میگفت که ظاهرا نشنید من چند باری بعد از این جمله بهش گفتم "مرض" و گرنه باید دیگر ادامه نمیداد به گفتن این جمله ی معترضه!!خلاصه یکجوری بهش حالی کردم که اگر ادامه بدهد با همان صندلی ای که رویش نشسته بهش تجاوز میکنم...حالا نه با این شدت ولی خب مثلا ممکن بود پا بشم و محل امتحان را به نشانه ی اعتراض ترک کنم!!خب هر عقل سلیمی متوجه این خطر بزرگ میشود و بیخیال ادامه این حرکات مستهجن میشد!!باور کنید...میشد

از همه ی اینها که بگذریم٬قسمت عذاب آور ماجرا بیسکوییت سر جلسه است.نمیدانم اشکال از جنس بیسکوییت هاست یا گلوی شرکت کنندگان که همه متفق القول از اینکه نمیشود آن را حتی با یک تانکر آب هم داد پایین٬مینالند!!مع هذا٬همه ی اینها به انضمام دو مرحله ای بودن و سرد بودن هوا و زمان نامناسب و چه و چه یک پکیج کاملا استثنایی را تشکیل میدهند تا "رو مخی ترین" حادثه ی تاریخی زندگیتان که همانا شرکت در کنکور ارشد است رقم بخورد...در انتها پیشنهاد من به دوستان عزیز این است که نکنید این کار را !! با زندگی خودتان بازی نکنید...چه دارد این ارشد آخر؟؟!!ها؟؟بگذارید من قبول بشوم بروم سر کار و زندگی ام دیگر!!هی میایید اشغال میکنید صندلی عزیزم رادر دانشگاه صنعتی شریف


بعدا نوشت :از اینکه انقدر دیر آپ کردم واقعا از تک تکتون عذر میخوام!!هر چی نباشه ماها به گردن هم یه حقوقی داریم که باید رعایت بشه!!ببخشید...خب؟؟

بعدا نوشت ۲ :دیروز روز مهندس بود...این روز رو به همه ی مهندسای اینجا به ترتیب خانوم فلاح ٬خانوم راد ٬خانوم تیموری ٬خانوم طوسی و مهندس علیپور عزیز تبریک میگم.خودم در این رنکینگ جایگاه سوم رو اشغال میکنم البته  از خاله ریزم هم که بهم زودتر از همه تبریک گفت تشکر و قدردانی میکنم و همچنین علیرضای عزیز

بعدا نوشت۳ :البته ما تو جمعمون یه مهندس بالقوه هم داریم که بی صبرانه منتظرم یه روز خبر اینکه تصمیمشو عملی کرده بشنوم و براش شبانه روز دعا میکنم

 

خودم نوشتم----> در 15:41 |  لینک ثابت   • 

 

طرف رفت جلو مجلس خودشو آتیش زد٬فکر کرد اینجا تونسه

نه داداش ... اینجا هیشکی نمیتونه

 


پ.ن :امتحانام تموم نشده هنوز

پ.ن :یکی از دوستای خوبمون رفت

 بعد امتحانا نوشت :امتحانام تموم شد به سلامتی!!امروز ۱۸ امه!!!!تا یه کم خودمو جمع و جور کنم طول میکشه!!ولی میام...زود

خودم نوشتم----> در 0:12 |  لینک ثابت   • 

 

به نام خدا

 

 

 

 


پ.ن : آیا لازم به ذکر هست که بگم چه شخصیتی تو عکس اول مشغول هنرنماییه؟؟

پ.ن : عکس دومم پسرمه!!اسمش آراد ه!!خوشگله نه؟؟موهاشو ندیدین..فرفریه!!عییییین ببعی!!!آدم دلش میخواد بخورتش!!!

 پ.ن :به یک جراح پلاستیک به شدت نیازمندیم!!دماغ آدم برفیمون به طرز عجیبی نیاز به عمل داره!!

 

خودم نوشتم----> در 20:47 |  لینک ثابت   • 

 

 

 

چشمانم خسته است و نبض ذهنم افتاده

                                                 کاش نگاهت یک قدم نزدیکتر بود

 

 

 

خودم نوشتم----> در 23:38 |  لینک ثابت