پنجشنبه 1388/08/14
خواندن یا نخواندن!!مسئله صفیر است!!
به نام خدا
وقتی اول هر ماه میری سرکوچه و از دکه ی روزنامه فروشی یه مجله ماشین میخری!!
وقتی میدونم جنون ماشین داری و هی دلت میخواد خودت بشینی مجله رو اول بخونی!!
وقتی صفحه ی اول رو باز میکنی و با خودت میگی:"ولش کن بابا..صفیر دیگه چه خریه!!!بذار خودم بخونم..."
وقتی به این حست غلبه میکنی و سریع زنگ خونمون رو میزنی تا هم مجله رو بدی هم از اوضاع باشگاه با خبر شی.....
تازه اونوخته که.........
حس میکنم تو بهترین رفیق با مرام دنیایی!!
بعدا نوشت ۱ : اگه گفتی شبیه کی نوشتم؟؟؟؟؟؟
بعدا نوشت ۲ : احساس میکنم ویتامین آزادی خونم کم شده...کسی نمیدونه کودوم داروخونه دارتش؟؟؟
بعدا نوشت۳ :آقا من دارم یه رمان میخونم...اسمش کوری ه....یعنی مادر بگرید...پدرمو در آورده....قبلا یه کتاب دیگه از نویسندش(ژوزه ساراماگو)به اسم بینایی خونده بودم ولی این یکی محشره...بخونید دیگه ...حتما حتما!!
یکشنبه 1388/08/10
وطن!
به نام خدا
دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گـل به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
اگر چه صد سال مردهام به گور خود خواهم ایستاد
که بَرکَـنـَم قلب اهرمن به نعره آنچنان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوهگان خویش ...
سه شنبه 1388/08/05
آن قدر صبر میکنیم!!
به نام خدا
اصولا ما ایرانی ها آدم های مرده پرستی هستیم!!!! آنقدر صبر می کنیم تا خسرو شکیبایی بمیرد تا به صرافت دیدن فیلم هایش بیفتیم. بعد به یادمان می افتد که چه صدای قشنگی داشت. « آقا! خسرو شکیبایی شعری چیزی هم دکلمه کرده؟» « اوووه! چند تا می خوای؟»!!!!آن قدر صبرمیکنیم تا یکی مثل «شهاب حسینی» وقتی برای دریافت جایزه اش روی سِن می آید...انگشت اشاره اش را رو به آسمان بگیرد و با بغض بگوید: "به قول عمو خسرو ...."
ما فقط قدر مرده ها را می دانیم. صبر می کنیم تا حسین پناهی دق مرگ شود تا بفهمیم کسی که یک عمر از پشت قاب تلویزیون سبک مغزش می خواندیم و جدی اش نمی گرفتیم ویحیی و گلابتونش را به سخره میگرفتیم!شعر می گفته!!!! آن هم چه شعرهایی. تا بفهمیم او آدم با مطالعه ای بوده و به قول خودش «هگل را سه بار عمل کرده» و فلسفه کانت و دیوید و نیچه و... را مفصل مطالعه کرده است!!!
ما مرده پرستیم. آن قدر شعر نمی خوانیم تا «قیصر» بمیرد تا یادمان بیفتد ٬ می شود شعر هم خواند و لذت برد. آن هم شعرهای قیصر. بعد به فکرمان می رسد قیصر چه شکلی است؟ آیا مثل بعضی از این هنرمندها قیافه ی خاصی دارد؟یا مثلا سیبیلش چخماقی بوده؟ مثلا ریش ستاری داشته؟ موهایش بلند بوده و دم اسبی می بسته؟ و یا ... پی گیر می شویم و می رویم سراغ اینترنت. اسم قیصر امین پور را سرچ می کنیم و عکسش را می بینیم. قیصر مثل شعرهایش ساده است.آن قدر ساده که نا خود آگاه یاد اشعارش در دوران کودکی مان می افتیم...بعد میفهمیم که "چقدر زود دیر میشود!!".....
آن قدر صبر می کنیم تا یکی از بزرگترین نویسنده های کتاب آشپزی در سراسر دنیا (اینو واقعا قبول دارم!!) بمیرد تا در وبلاگهایمان یکی دو خطی راجع به «رزا منتظمی» و اولین تجربه ی آشپزی مان با کتابش را بنویسم و نثارش فاتحه ای بفرستیم!!!!و مثلا کتابش را ما تاخری بر اعمالش بدانیم!!!
اینجا شهر مرده های سرافراز است. «بابک بیات» باید بمیرد تا به قله های افتخار موسیقی برسد. «ایرج نوذری» می میرد تا می شود استاد نوذری که از اولین کسانی بوده که تلویزیون و فرهنگش را به ایران آورده!!! آقای ایکس باید جانش از حلقومش بیرون بزند تا بشود آقای ایکس بزرگ!!!!!!!یا فلانی باید تیکه تیکه بشود تا بگوییم "عجب انسان نازنینی بوده!!"
آری اینجا مرده ها ارزش و اعتباری نزد مردم دارند که زبان در وصفش قاصر است...
این ها را گفتم تا سلامی عرض کرده باشم به همه پیرهایی که دوستشان دارم. چون نامه نوشتن برایشان بعد از مرگ خیلی دیر است. شمع روشن کردن و عزاداری، آن روز دیگر مرده هایشان را زنده نمی کند. خواستم سلام کنم به «سیاوش قمیشی» که صدای دلنشینش «طلوع من» بوده. سلام کنم به «عزت الله انتظامی» که عزت سینمای ماست... سلام کنم به «پرویز پرستویی» که همچون پرستو در آسمان سینمای ایران پرواز میکند!!! سلام کنم به «محمدرضا شجریان» که خائنین او را خائن خوانده اند. غافل از این که شهریار آواز ایران با این لفاظی ها و لجن پراکنی ها چیزی از قدر و منزلتش کاسته نمی شود. خواستم سلام کنم به خیلی ها....به «سایه» ی شعر ایران. به «کدکنی»،به «محمود فرشچیان» که رنگ و قلم به دست او زنده است!!! به «مصطفی رحماندوست» ٬«علی معلم»٬«آیت ا.. جوادی آملی» و خیلی های دیگر که اگر بخواهم اسم تک تکشان را ببرم هم این پست به درازا می کشد، هم از حوصله خواننده خارج می شود و هم مطمئنم حافظه ام یاری ام نخواهد کرد.
شاید خنده دار باشد که در بحبوحه آتشگردانی سیاسی این روزها این پست را می نویسم. اما باور کن ارزشش را دارد که شب را با وجدان راحت به رختخواب بروم و حساب خودم را از مرده پرست ها جدا کنم. باور کن ارزشش را دارد. آخر ما مرده پرستیم. نباید باشیم!!!!!!
دلخوری نوشت : راستش از چند تا از کامنتهای پست قبل ناراحت شدم که اینو نوشتم!!
سینما نوشت : شما را توصیه میکنم به دیدن فیلم تردید!!!
دوشنبه 1388/08/04
خانم رزا !!!
به نام خدا
تا حالا شده یه نفر برای چندین بار از مرگ نجاتتون بده...ولی حالا خودش دیگه نیست!!!!
خدا رحمتش کنه!!!
اولین کیکی که تو عمرم پختم رو از رو کتاب خانم رُزا پختم!!!مادرم میگفت:
آفرین...سوختشم خوشمزس!!!!!!
چه خوش گفت آن سعدی پاکزاد:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز....مرده آن است که نامش به نکویی نبرند!!
جمعه 1388/08/01
گاهی اوقات....
به نام خدا
گاهی اوقات آنقدر قشنگ خانه ام فرو میریزد!!!
که دیوار هایش کنار هم
خانه ای جدید میسازند....
و من به جای دوباره ساختن
به خانه ی جدید عادت میکنم!!!!.....
آنقدر لباسم زیبا پاره میشود!!!!
که به جای دوختن
برای فصل های بعد میپوشمش....
حتما سیب ها
آن قدر خوب از درخت افتاده اند
که به جای برگشتن به شاخه های درخت
به همان چمن
به همان خیابان
به همان سنگفرش
برای فصل های بعد عادت میکنند .......
صفیر قلم....
مع السلام...
بعدا نوشت ۱ :به والله آدم بعضی وقتا کفری میشه میخواد کارد بزنه به خودش ولی کو خون که در بیاد!!
یه عکسی دیدم که یه گوسفندی سمت کروبی لنگه کفش پرتاب کرده!!!خوب شد اون بنده خدا (زیدی بود؟ چی بود؟)یه کاری کرد وگرنه من نمیدونستم این جماعت چه.....استغفرا...!!!!تف سر بالاس...نگم بهتره!!!!
